۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه


سنگسار


سنگسار برای گفت و گو با پسر همسایه

“ایران، الف” دختری است از طایفه های بختیاری که در ازدواج اجباری به عقد پسرعمویش درآمده و در سالهای واپسین زندگی مشترکشان رابطه ای خواهر و برادری داشته اند. شوهرش ماه به ماه به خانه نمی آمده و ایران با تنها پسرش که ۹ ساله بوده، روزگار می گذرانده است. آشنایی با پسر همسایه او را به عشقی پنهانیکشانده، رابطه ای که به گفته ی او، تنها به نامه نگاری و گپی تلفنی محدود بوده است.ایران و پسر همسایه در حیاط خانه گرم گفت و گو بودند که شوهرش از دیوار وارد حیاط می شود و به زن حمله می کند.«آنقدر کتکم زد که دو دندان جلویم کاملا شکست و بیهوش و خون آلود روی زمین افتادم که در این زمان پسر همسایه شوهرم را با چاقو به قتل رساند.»این را ایران می گوید. زنی که به جرم گفت و گو با پسر همسایه محکوم به سنگسار شده است. ایران تنها یک بار آن هم در اداره ی آگاهی به رابطه نامشروع اقرار کرده و پس از آن فقط گفته است که «تلفنی با هم حرف می زدیم و برای هم نامه می نوشتیم.» اما حکم او در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۸۴ از سوی دادگاه بدوی شهری بسیار کوچک در خوزستان صادر شد: پنج سال حبس تعزیری به دلیل معاونت در قتل و اجرای حد شرعی رجم. این حکم در دیوان عالی کشور در تاریخ ۱۹ فروردین ۸۵ عینا مورد تایید قرار گرفتو تنها فرصت او شکایت به هیات تشخیص دیوان عالی کشور است. اما با توجه به وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر خانواده ایران، اگر او از زندان هم آزاد شود، احتمال اینکه از سوی مردان خانواده اش به قتل برسد،بسیار زیاد است.زندان سپیدار اهواز با این شرایط تا زمان اجرای حکم سنگسار پناهگاه اوست.

“خفه ام کنند، اما سنگسار نه”

«خفه ات می کنند و می میری، ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم»شناسنامه اش می گوید ۳۸ ساله است، اما فرزندانش همه بزرگ هستند و خودش نیز بسیار مسن تر از شناسنامه اش نشان می دهد. در زندان اهواز روزگار می گذراند. با اینکه در قتل شوهرش هیچ دخالتی نداشته و دو بار هم پیش از قتل، جلو مردی را که با او رابطه داشته، گرفته بوده که شوهرش را نکشد، اما به اتهام معاونت در قتل محکوم شده است. کشاورز بوده و سر زمین پا به پای شوهرش کار می کرده، اما شوهرش بداخلاق بوده و هر شب با او دعوا می کرده و کتکش می زده. مردی پیدا شده از خویشان شوهرش که اخلاقی خوب داشته است. خیریه ضمن انکار نقش خود در قتل، به رابطه نامشروع، چهار بار اقرار کرده است. شعبه سوم دادگاه عمومی بهبهان در اردیبهشت ۱۳۸۱ خیریه را به اجرای حد رجم(سنگسار) بابت زنای محصنه صادر کرده است.خیریه می گوید: «حاضرم اعدام شوم، ولی سنگسارم نکنند. خفه ات می کنند و می میری؛ ولی خیلی سخت است که هی با سنگ بزنند توی سر آدم!» او مطمئن است که اگر آزاد شود، هیچ جایی ندارد برود و برادرانش او را خواهند کشت.

“شوهرم را دوست نداشتم”

صغری مولایی به اتهام همدستی با مردی افغانی در قتل شوهر خود و زنای محصنه در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۸۴ از سوی قضات شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران به ۱۵سال حبس و سنگسار محکوم شده است. علیرضا دوست شوهر صغری، که او هم افغانی بوده، به مرگ محکوم شده است.صغری که یک زن ایرانی است، در بازجویی گفته است: «چند سال پیش پدرم به زور مرا به عقد عبدالله که مردی افغانی بود، درآورد. من اصلا او را دوست نداشتم و مرتب آزارم می داد، اما با این حال قصد کشتنش را نداشتم. شب حادثه علیرضا به خانه ما آمد، بعد از این که شوهرم را کشت، من ترسیدم در خانه بمانم. با خود فکر می کردم برادران شوهرم مرا می کشند، به خاطر همین با او فرار کردم.

سنگسار در عین وفاداری به همسر

شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران “فاطمه”را که بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۴ محاکمه شده بود، به اتهام مباشرت در قتل عمدی و رابطه نامشروع به قصاص و رجم محکوم کرد. “اصغر” شوهر این زن نیز به اتهام معاونت در قتل عمدی و جنایت بر میت به تحمل ۱۶ سال زندان محکوم شده است.فاطمه درباره نحوه ارتکاب جنایت به قاضی دادگاه گفته است: «یک روز عصر می خواستم به خانه مان بروم. داخل کوچه دو پسر جوان برایم مزاحمت ایجاد کردند. “محمود” که شاهد این اتفاق بود، جلو آنها را گرفت و بعد از چند روز به طریقی که اصلا نمی دانم، شماره تلفن خانه مان را به دست آورد و به من زنگ زد. وی با تماس تلفنی از من خواست تا بنای رابطه نامشروع را با او بگذارم. در این مدت او به خانه ما رفت و آمد داشت.سه روز قبل از حادثه، وقتی محمود به خانه ام آمد، به من گفت باید لباسهایت را جمع کنی و با هم فرار کنیم. اما من همسر، بچه ها و زندگی ام را دوست داشتم. همان روز موضوع را به همسرم گفتم. سپس یک چاقو و کمربند برایش آوردم تا هر کاری می خواهد با من بکند، اما او گفت من یک هفته داخل خانهمی مانم تا هر روزی او آمد، پسر جوان را با حرف از خانه بیرون کنی. محمود که وارد خانه شد، همسرم پشت در مخفی شده بود. به محض ورود به خانه شروع کرد به دعوا کردن با من که این چند روز کجا رفته بودم. من به او التماس کردم که از خانه ام بیرون برود. او که همیشه با خود چاقویی حمل می کرد تا در صورت هر گونه مقاومت، مرا تهدید کند. آن روز هم از او خواستم تا اززندگی ام بیرون برود، اما او دائما می گفت به من علاقه مند است و حاضر نیست این کار را بکند. بعد از چند دقیقه که از ورود محمود به خانه ام گذشت، ناگهان اصغر (همسرم) بیرون آمد و با هم درگیر شدند. محمود چاقو داشت و اصغر چوب. همسرم اول با چوب دو ضربه به دستش زد و در آن لحظه من با پایم به دستش زدم. چاقو از دستش افتاد. سپس از پشت او را گرفتم و محمود زمین خورد.»بر اساس گزارش روزنامه اعتماد، فاطمه در حالی که صحنه حادثه را برای مدیر دفتر شعبه ۷۱ بازسازی می کرد، گفت: «در آن موقع طنابی دیدم که کنار اتاق افتاده بود، آن را برداشتم و دور گردن محمود پیچاندم، سپس محکم فشار دادم. اصغر هم پاهایش را چسبیده بود. نمی دانستم چه کار می کنم. ناگهان دیدم که محمود سیاه شده است. طناب را رها کردم، اما دیگر او مرده بود. بعد از چند ساعت همسرم کارتن تلویزیون را آورد و جسدش را در حالی که ملافه پیچ بود، داخل کارتن گذاشتیم. اصغر با کرایه کردن چرخ دستی آهنگری جسد را به کنار ریل راه آهن برد و در آنجا آن را به آتش کشیدیم.ما قصد کشتن او را نداشتیم و فقط می خواستیم وقتی بی حال شد، دست و پایش را ببندیم و تحویل پلیس بدهیم.»این پرونده در حال حاضر در دیوان عالی کشور در جریان است.


شوهرم مرا می فروخت، من سنگسار می شوم

در پاییز سال ۱۳۸۳، ماموران دایره منکرات شیراز، وارد یک خانه فساد شدند و افراد حاضر در آن را دستگیر کردند. در آن میان زنی ۲۸ ساله حضور داشت به نام “پریسا، الف.” که در آن خانه توسط شوهرش در اختیار مردان دیگر قرار می گرفته است.او در تحقیقات مقدماتی نزد مراجع انتظامی و شعبه ۱۳ بازپرسی دادسرای شیراز، ضمن اقرار به زنا، گفته که شوهرش به دلیل بیکاری مجبورش کرده که این کار را بکند. این امر را شوهرش نیز تایید کرده است. اما نه دادگاه کیفری استان و نه دیوان عالی کشور هیچ یک سوالی درباره این مساله و همچنین ماهیت اکراهی روابط او با مردان دیگر نکرده اند. ضمن اینکه پریسا در تنها جلسه دادرسی تشکیل شده در تاریخ ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ اقرارهای قبلی خود را درباره زنا به شدت انکار کرده است، اما با وجود این انکار پس از اقرار که طبق قانون مستوجب سقوط حکم رجم است و نیز به حد نصاب چهار بار نرسیدن اقرارها در نزد قاضی که لزوم اثبات زنا است، شعبه ۵ دادگاه کیفری استان فارس او را که مادر یک پسر شیرخوار ۲ ساله و یک دختر ۱۲ ساله است، به اتهام زنای محصنه محکوم به حد رجم کرده است. این حکم در تاریخ ۲۴ آبان ۸۴ توسط شعبه ۳۲ دیوان عالی کشور تایید شده است. در حال حاضر در پی اعتراض پریسا و وکلایش به هیات تشخیص دیوان عالی کشور، شعبه ۱۵ این هیات، اعتراض او را وارد دانسته و حکم سنگسار صادر شده را خلاف بین شرع و قانون تشخیص داده و پرونده را واجد رسیدگی مجدد دانسته است. شوهرم ۱۲ سال مرا وادار به تن فروشی می کرد:”کبری ن” زنی است ۴۴ ساله در انتظار اجرای حکم سنگسار. به اتهام معاونت در قتل همسرش که ۱۲ سال او را وادار به تن فروشی کرده، ۸ سال زندانی بوده، دو سال است که محکومیتش پایان یافته و اکنون در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم رجم است. می گوید: «کتکم می زد و مرا وادار به تن فروشی می کرد. مردان را به خانه می آورد و در اتاق می نشست تا همه چیز را از نزدیک ببیند. می گفت از دیدن رابطه ای که یک طرفش تویی لذت می برم.» زن دیپلمه است. اهل سنندج. روزی که در پی اصرار جنون آمیز همسرش وادار شد تن فروشی را آغاز کند، ۲۲ سال بیشتر نداشت. شوهرش فوق دیپلم برق داشته و سه ماه بعد از ازدواجشان به تبریز رفته بودند. شش ماه بیشتر در تبریز نماندند.  «هنوز یک سال از ازدواجمان نگذشته بود که معتاد شد. هروئین مصرف می کرد. به خاطر اعتیاد، کارش را از دست داد. هزینه زندگی بماند، خرج هروئینش را که کم آورد، مجبورم کرد به تن فروشی و خودش برایم مشتری می یافت.» بعد از تولد نخستین فرزندش، به دلیل بیکاری همسر و فقر مجبور شده بودند به خادم آباد شهریار نزد خانواده شوهرش بیایند. سالها در آنجا ماندند. حالا دیگر کبری مادر چهار فرزند بود. دو دختر و دو پسر. مادری که برای تامین هزینه زندگی، پرورش فرزندان و اعتیاد مردش، به اجبار روزگار و اصرار همسر، خود را در خانه اش، در اختیار مردان دیگر قرار می داد: «۱۲ سال مرا وادار به این کار کرد. چند سال اول که گذشت، از زندگی نکبت بارم خسته شدم و طلاق گرفتم. چهار فرزند داشتم بی پناه و پشتیبان. اعتیادش را ترک کرد. التماس کرد که به زندگی بازگردم. می گفت از کرده پشیمان است و روال گذشته را پی نخواهد گرفت. وقتی دیدم ترک کرده، برگشتم. به خاطر بچه هایم.» «یک سال سالم و بی دغدغه زندگی کردیم. کار می کرد و مشکل عمده ای میانمان نبود. تا اینکه دوباره معتاد شد. دیری نپایید که همه چیز از سر گرفته شد. بچه هایم بزرگ شده بودند و دیگر همه چیز را می فهمیدند. می دیدند که پدرشان با زندگی ما چه می کند. از ضرب و شتم های بی امانش تا آوردن مردانی که در پی هوس به خانه ام می آمدند. بعضی مشتری ها دیگر ثابت بودند. “حبیب”، پسر گلفروشی که دائم به خانه رفت و آمد داشت و با خانواده ام صمیمانه دوست بود، یکی از این مشتریهای دائمی بود. در اثنای رفت و آمدهایش داستان زندگی ام را برایش گفته بودم.» از۱۳۶۲ تا ۱۳۷۴، ۱۲ سال بود که مرد تن همسرش را با هروئین تاخت می زد، دود می کرد و به هوا می فرستاد. زندگی چهار فرزندش را هم. ۱۲ سال بود که کبریاینگونه زیسته بود، بی آنکه به این زندگی عادت کرده باشد:  «سال ۱۳۷۴ بود که یک روز باز مرا به باد کتک گرفت. می زد و فحاشی می کرد. از خانه بیرون زدم. تصمیم خود را گرفته بودم. به حبیب، گلفروش ۲۲ ساله زنگ زدم و گفتم که می خواهم شوهرم را بکشم. داستان زندگی ام را خط به خط می دانست. گفت کار را من تمام می کنم. تو فقط به ترفندی از خانه بیرونشبیاور. به خانه بازگشتم. دودلی وجودم را فراگرفته بود. ماجرا را به دختر بزرگم گفتم. ۱۵ ساله بود و بد و نیک زندگی را تشخیص می داد. دخترم با بغضی کینه توزانه گفت: این کار را بکن. راحت می شویم. شب که شد، به شوهرم گفتم یک مشتری خوب پیدا کرده ام که پول خوبی هم می دهد، اما باید نزد او بروم. خوشحال شد و با هم راه افتادیم. فکر می کرد، به محل قرار با مشتری می برمش. اما من در آن بیابان با حبیب وعده داشتم. وقتی درگیر شدند، صحنه را ترک کردم و به خانه آمدم. ده دقیقه بعد حبیب آمد. با لباس خونین. آمده بود که بگوید کار را تمام کرده و می خواهد خود را به مراجع انتظامی معرفی کند. بچه هایم مانعش شدند و گفتند که ما شکایتی از تو نداریم و در واقع تو خانواده ی ما را نجات دادی. لباسهایش را شستم و همه آثار جرم را از بین بردم. اما حبیب تاب نیاورد و رفت تا خود را به قانونبسپارد.» اکنون ۱۰ سال از این حادثه می گذرد. “حبیب” به قصاص برای قتل نفس محکوم شد، اما هشت سال بعد با پرداخت دیه ۷۵ میلیون تومانی به اولیای دم ـ مادر، برادران و فرزندان مقتول ـ آزاد شد. ”کبری ن” به جرم معاونت در قتل و اخفای جرم هشت سال محکومیتش را گذرانده و دو سال است که در زندان تبریز در انتظار اجرای حکم سنگسار است به اتهام زنای در حال احصان.فرزندانش بزرگ شده اند. دخترانش ۲۵ ساله و ۱۸ ساله، و پسرانش ۲۴ ساله و ۲۲ ساله هستند. عاقل و بالغند و هیچ کدام مادرشان را که اکنون ۴۴ سال دارد، مقصرنمی دانند. دو سال از پایان محکومیت حبس کبری می گذرد و او برای سومین بار به کمیسیون عفو و بخشودگی نامه نوشته و همچنان منتظر پاسخ مقامات قضایی است.


مراد، ملک را قربانی سنگسار کرد

«مدتی مزاحم تلفنی داشتم. مردی به نام “مراد” که به من ابراز علاقه می کرد و نمی دانم از کجا شماره تلفن و آدرس مرا یافته بود. روزی در خانه تنها بودم که با موبایلش به من زنگ زد. مشغول صحبت بودم که زنگ در خانه را زدند. تلفن به دست، در را باز کردم. خودش بود، خواستم در را ببندم که پایش را لای در گذاشت و وارد شد. هر چه تقلا کردم بی فایده بود. چراغها را خاموش کرد و به من تجاوز کرد. برادرم سر رسیده و متوجه حضورش شده بود. شوهرم را خبر کرده بود و وقتی مراد می خواست از خانه خارج شود، او را گرفتند و با چاقو بهقتل رساندند. من هم از ضربات چاقو بی نصیب نماندم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم.»اینها را “شمامه قربانی” معروف به “ملک” به الهام فهیمی وکیل مدافع داوطلبش می گوید. فهیمی که هنوز موفق به خواندن پرونده ملک نشده، می گوید: «به گفته خود ملک، او برای نجات دادن شوهر و برادرش از اعدام، چهار بار به زنای محصنه اقرار کرده و موفق شده با اقرارش بر رای دادگاه تاثیر بگذارد و مجازات اعدامشان را به شش سال حبس کاهش دهد. اما اکنون تاکید می کند که مرتکب زنا نشده و ارتباطش با مراد همان یک بار بوده که بر خلاف میلش، به او تجاوز شده است.»ملک، اهل نقده، دو فرزند دارد. پسر ۱۰ ساله اش، اکنون کلاس چهارم دبستان است و دختر ۹ ساله اش، از تحصیل محروم شده است. مادر این دو کودک که از پاییز سال ۱۳۸۴ در زندان ارومیه است و به رجم محکوم شده است.الهام فهیمی امیدوار است که حکم بدوی سنگسار موکلش در دیوان عالی کشور نقض شود.

این دو زن فعلا سنگسار نمی شوند

سال ۱۳۴۷ در مشهد به دنیا آمده است، اما ساکن تهران است. اکنون چهار فرزند دارد. در نخستین روز از اردیبهشت ماه ۱۳۸۱ به اتهام رابطه نامشروع با مردی به نام محمود که تبعه افغانستان بوده، و همچنین معاونت در قتل شوهرش با همین مرد، دستگیر و به‌ ۱۵ سال‌ حبس‌ و سنگسار‌ محكوم‌ شد.بیش از یك‌ ماه‌ پیش‌ در حالی‌ كه‌ اشرف‌ هنوز دوران‌ محكومیت‌ معاونت‌ در قتل‌ را می‌گذراند، مسوولان‌ زندان‌ به‌ او خبر دادند كه‌ باید خود رابرای‌ اجرای حکم رجم آماده‌ كند، اما اشرف‌ با نوشتن‌ نامه‌ای‌ به‌ رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ اعلام‌ كرد كه‌ توبه‌ كرده‌ و از گناهی‌ كه‌ مرتكب‌ شده‌ بسیار پشیمان‌ است‌. این‌ نامه‌ كه‌ از سوی‌ شادی‌ صدر وكیل‌ مدافع‌ اشرف‌ به‌ دفتر رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ ارسال‌ شد، توسط‌ آیت‌الله‌ شاهرودی‌ مورد بررسی‌ قرار گرفت‌ و در نامه‌ای‌ از مسوولان‌ زندان‌ خواسته‌ شد تا صحت‌ گفته‌های‌ اشرف‌ مبنی‌ بر توبه‌ كردنش‌ بررسی‌ شود. وقتی‌ گفته‌های‌ اشرف‌ از سوی‌ مسوولان‌ زندان‌ مورد تایید قرار گرفت‌، رییس‌ قوه‌ قضاییه‌ به‌ عنوان‌ حاكم شرع‌ دستور توقف‌ حكم‌ اشرف‌ را صادر کرد، اما پرونده این زن هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. اما حاجیه داستانی دیگر دارد: حکم سنگسار حاجیه اسماعیل وند، زن ۳۵ ساله ای که به اتهام زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش محکوم به ۵ سال حبس تعزیری و رجم شده بود، پس از نقض از سوی رییس قوه قضاییه برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. بهاره دولو، وکیل حاجیه، امیدوار است با حضور در دادگاه و دفاع از موکلش بتواند بی گناهی وی را ثابت کند و برایش حکم برائت بگیرد. حاجیه اسماعیل وند، در سال ۸۳ پس از گذراندن ۵ سال حبس، وقتی با دستور اجرای رجم روبه رو شد، توبه نامه ای به آیت الله محمود هاشمی شاهرودی، رییس قوه قضاییه نوشت و درخواست عفو و بخشودگی کرد. این در حالی است که حاجیه هنوز هم اذعان می کند که هیچ گاه مرتکب زنا نشده و در هنگام تجاوز به وی از سوی مردی که بعدا همسر وی را به قتل رسانده، از ناموس خود دفاع کرده و تنها به دلیل تهدید شدن، برای حفظ جان فرزندانش سکوت کرده است.حاجیه به همراه همسر و دو فرزندش در خانه سرایداری یک مدرسه در شهر کوچک جلفا در شمال غربی ایران زندگی می کرده است. همسر وی به واسطه “خروس بازی” که یک تفریح نه چندان پسندیده ایرانی محسوب می شود، با مرد جوانی که در همسایگی خانه آنها زندگی می کرد، مراوداتی داشته که گاه نیز به درگیریهایی منجر می شده است، اما این ارتباط هیچ گاه قطع نمی شده است.یک روز حاجیه که به همراه دو فرزندش برای دیدن پدر و مادرش به تبریز رفته بوده، به خانه باز می گردد، مشاهده می کند که همسرش به همراه آن مرد جوان در خانه خوابیده اند. دختر ۹ ساله اش برای قفل کردن در بیرون می رود و حاجیه که مشغول انداختن رختخواب کودکان بوده، ناگهان مورد حمله مرد جوان قرار می گیرد. اما حاجیه مقاومت می کند و وقتی مرد متوجه بازگشت دختر می شود، حاجیه را رها می کند و می گریزد. حاجیه وحشت زده از بازگو کردن ماجرا برای دختر خردسالش می هراسد. بعد از آن هم مرد جوان دائم او را به صورت تلفنی تهدید می کرده که اگر سکوتش را بشکند فرزندانش را خواهد کشت.درسال ۷۸ روزی که حاجیه برای معالجه بیماری فرزندش به تبریز نزد خانواده خود رفته بوده، نزاعی بر سر خروس های لاری میان همسرش و آن مرد جوان در می گیرد و آن مرد با میله ای آهنی بر سر وی می کوبد و او را از پا در می آورد. حاجیه را از تبریز به بهانه بیماری همسرش فرا می خوانند و به محض بازگشت، به عنوان معاونت در قتل و دادن اطلاعات در خصوص همسرش به آن مرد دستگیر می کنند. در هنگام رسیدگی به پرونده، اظهارات حاجیه از سوی دادگاه اشتباه تلقی می شود و او که اساسا معنای لغوی “زنا” را نمی دانسته، به اتهام معاونت در قتل همسر و زنای محصنه به ۵ سال حبس تعزیری و اعدام به طریقه حلق آویز به جای رجم محکوم می شود. پس از گذراندن دوران حبس، در سال ۸۳ بر خلاف حکم اولیه، برای حاجیه اسماعیل وند، دستور اجرای حکم رجم صادر می شود، اما به علت ارسال نامه های متعدد از سوی وی به رییس قوه قضاییه، اجرای حکم متوقف می شود. پس از رسیدگی آیت الله هاشمی شاهرودی به این مساله، پس از دو سال بلاتکلیفی، بالاخره حکم نقض شده و روز گذشته (شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۵) پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه یک دادگاه عمومی جلفا فرستاده شده است. هم اکنون هفت سال است که حاجیه در زندان به سر می برد و در این مدت تمامی دوره های آموزشی را که در زندان ارائه می شود مثل قلاب بافی و خیاطی فرا گرفته است.

دو مرد در انتظار سنگهای مرگبار

هرچند تحقیقی درباره ی مردانی که محکوم به سنگسارند، نشده است، اما شبکه وکلای داوطلب برای دفاع از زنان در شرایط بحرانی در اثنای تحقیقات خود به دو مورد مرد محکوم به رجم برخورده اند. “نجف الف” که در زندان عادل آباد شیراز به سر می برد و “عبدالله ف” که در زندان ساری است.

برگرفته از: مجله خبری اجتماعی نجات

فیلم سوپر حاج حسن گلستانی



حاج آقا گلستانی با دو زن و سه فرزند و این خانم با شوهر و دو بچه
حجه السلام والمسلمین حسن گلستانی رئیس ستاد اقامه نماز شهرستان تویسرکان و از اعضای هیات امنای ستاد ائمه جمعه و جماعات استان همدان _نهادی که منصوب مستقیم مقام رهبری است
اين خانم فاطمه رجب زاده كارمند امنيتي و همسر اخوند حجه السلام والمسلمین الهه زاده كه الهه زاده همكار گلستاني درستاد اقامه نماز شهرستان تویسرکان است



نامه زانیار مرادی از زندان رجایی شهر کرج: مردم، ما بی گناه هستیم



اینجانب زانیار مرادی فرزند اقبال مرادی ساکن شهر مریوان متولد سال ۱۳۶۷ و دارای یک سابقۀ سیاسی هستم.نابه این‌که خانواده اینجانب زانیار مرادی عضو یکی از احزاب سیاسی هست و دولت جمهوری ایران با پدرم دشمنی زیادی دارد و برای ضربه زدن به پدرم اقدام به هر کاری می‌کند و در اسفند ماه ۱۳۸۷ در خاک عراق برای ترور پدرم اقدام کرد و ۹ گلوله به پدرم زدند و بعد از یک ماه از بیمارستان مرخص شد و همه‌اش در پی آن بودند که به هر طریقی به پدرم ضربه بزنند.تا این‌که در تاریخ ۱۱مرداد ۱۳۸۸ اداره اطلاعات مریوان من را گرفت و بعد از ۲۴ساعت بازداشت در سلولهای انفرادی اطلاعات بدون هیچ بازجویی من را به اطلاعات سنندج منتقل کردند و در حالی که یکی از دوستانم را که با هم رابطۀ خانوادگی خیلی نزدیک داشتیم بدون این‌که من خبر داشته باشم به اطلاعات سنندج آورده بودند.درسلول اطلاعات سنندج که تنها بودم و توالت و حمام هم در خود سلول بود و در وضعیت خیلی بدی بودم بعد از یک روز با چشم‌بند و دست‌بند و پابند من را به زیر زمین که خیلی تاریک بود بردند و بازجویی‌ها را شروع کردند در اوایل بازجوییها از وضعیت پدرم حرف می‌زدند به آنها جواب دادم که پدرم به من هیچ ربطی ندارد و آنها گفتند که تو با پدرت برای ما هیچ فرقی نداری در همان روز اول که موضوع بازجویی در مورد پدرم بود من را به یک تخت بسته بودند و با شلاق به بدنم می‌زدند و فحش خواهر مادری می‌دادند و بعد از شکنجه‌های زیادی که دادند و من هم بی‌حال شدم به داخل سلول بردند و اصلاً از وضعیت شب و روز خبر نداشتم و بعد از مدتی دوباره به زیر زمین بردند و موضوع اتهامهای که به من زدند و تعداد بازجوهای که ۴ الی ۶نفر بودند و با چشم‌بند بازجویی و شکنجه می‌کردند گفتند این افراد را تو به قتل رسانده‌ای اما من قبول نکردم و شکنجه را بیشتر کردند و گفتند که باید حتماًً قبول کنی و گرنه خانواده‌ات را دچار مشکل می‌کنی و خودت هم زیر شکنجه می میری اما باز هم قبول نکردم.تا این‌که خواستند شکنجه‌های جنسی و به‌طور غیرانسانی استفاده کنند. یک بطری را آورده بودند و می‌گفتند که باید قبول کنی اگر قبول نکنی لباسهایم را از تنم در آورده بودند و می‌گفتند باید روی این بطری بشینی و هم‌چنین تهدید به تجاوز جنسی می‌کردند و می‌گفتند خودت انتخاب کن یا قبول می‌کنی یا این آخرین راهته، من هم به ناچار قبول کردم چون نمی‌توانستم این نوع شکنجه‌ها را تحمل کنم و به‌شدت از ناحیۀ بیضه خونریزی و سوزش داشتم ودیگر در برابر شکنجه‌های بی‌رحمانه دوام نداشتم. حتی هیچ دکتری برای معالجۀ من نیاوردند و هنوز هم هر دوی ما مشکل داریم بعد از ۱۸ماه زندان و به ناچار قبول کردن اتهام ها.دوستم لقمان مرادی که او هم ۳ پروندۀ سیاسی دیگری داشت. مجبور به قبول کردن همان اتهامها کردند با استفاده از شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی و تهدیدهای بیش از حد و خودشان برنامه‌ریزیهای همه چیز را کرده بودند که شیوۀ اعترافات را چگونه بکنیم و آن چیزی که آنها می‌گفتند ما باید قبول می‌کردیم وگرنه شکنجه‌های خیلی بیرحمانه‌ای استفاده می‌کردند در صفحات بازجوییها چیزی که می‌گفتند باید ما بدون اختیار امضاء می‌کردیم. هر چی می‌گفتند باید در وقت فیلم‌برداری تکرار می‌کردیم. می‌خواستند در مورد پدرم حرف بزنم و بگویم که پدرم در این ماجرا است. اما من این را نگفتم و دوباره به زیر شکنجه بردند پاهایم را باز می‌کردند و با لگد به بیضه هایم می‌زدند و بعد از این‌که تمام خواسته‌های خودشان را برآورده کردند و هر اتهامی که خواستند با زور شکنجه و تهدید به ما بستند و گفتند بیش از یک مدت کمی شما را در زندان نگه نمی‌داریم و زود بدون این‌که کسی بفهمد رضایت خانواده‌ها را می‌گیریم و آزادتون می‌کنیم.ما را در سلول انفرادی اطلاعات سنندج به مدت ۹ ماه نگه‌ داشتند اما در ۲ ماه اول که در سلول بودم از درد شکنجه‌ها نمی‌توانستم کارهای شخصی خود را انجام بدهم تا این‌که به مرور زمان کمی خوب شدم و هیچ اقدامی برای معالجه‌ام نکردند و بعد از ۹ ماه که من ودوستم جدا از هم در سلول بودیم بدون تلفن و ملاقات به زندان مرکزی سنندج منتقل کردند و گفتند که در زندان هیچی نگویید و بعد از چند ماه آزاد می‌شوید و ما هم از ترس تهدیدها و شکنجه‌های وحشیانۀ جنسی سخت‌ترسیده بودیم و به هیچ قیمتی نمی‌خواستیم که دوباره در آن شرایط قرار بگیریم و ما به مدت ۶ ماه در زندان مرکزی سنندج ماندیم و بعد از ۶ ماه ما را خواستند و باز به اطلاعات بردند و خواستند که ما بگوییم که این کار را برای انگلیس کردیم ولی ما نگفتیم و خواستند در بارۀ شخصی به‌نام جلیل فتاحی که رابط اصلی ماجرا قرار داده بودند دوباره حرف بزنیم و آنها فیلم‌برداری کنند. چون جلیل فهمیده بود برایش توطئه چیده‌اند و جانش در خطر است به کشور انگلیس رفته و حالا در آنجا پناهنده شده و می‌گفتند می‌خواهیم برای دولت انگلیس دردسر درست بکنیم و به مدت یک ماه دیگر در سلول انفرادی اطلاعات سنندج ماندیم و گفتند چند ماه دیگر آزاد می‌شوید.ما منتظر بودیم تا این‌که یک روز آمدند دنبال ما، ما را با چشم‌بند و دست‌بند و پابند سوار ماشین کردند و در راه گفتند که به تهران می‌رویم برای دادگاهی و در جلسۀ دادگاه هیچ حرفی نزنید و کلیۀ اتهامها را قبول کنید.ما را مستقیم به سلولهای انفرادی اطلاعات اوین بند ۲۰۹ بردند به مدت یک ماه و نیم بدون این‌که ملاقات و تلفن داشته باشیم خانواده‌ام در این مدت هیچ خبری از ما نداشتند، ما هیچکدام از بازجوها را ندیدیم. ما را در تاریخ ۱ دی ۸۹ با پابند و دست‌بند به دادگاه انقلاب تهران شعبۀ ۱۵ بردند و در جلسۀ دادگاه من و دوستم به هیچ عنوان نتوانستیم حرف بزنیم چون ما را به‌شدت مسموم کرده بودند و قاضی که صلواتی بود اصلاً نمی دانست که من زانیار هستم یا لقمان چون لقمان حکم دیگری داشت به مدت ۱سال به‌خاطر پرونده سیاسی که قبلاً داشت. قاضی صلواتی حکم را به من ابلاغ می‌کرد.در جلسۀ دادگاه که امام جمعه شهر مریوان ملا مصطفی شیرزادی پدر یکی از مقتولین بود می‌گفت: که من از مردم می‌خواهم که خود را مانند این افراد به مردم بیگانه نفروشند و از قاضی می‌خواست من را اعدام کند، امام جمعه اوایلی که پسرش را کشته بودند در بین تمام مردم گفته بود که این کار خود جمهوری اسلامی بوده و می‌خواست با این حرفهایی که در دادگاه می‌گفت تلافی هر چی که نسبت به دولت ایران گفته بود بکند.بعد از دادگاه که هر اتهامی خواستند به ما زدند ما را به اطلاعات اوین بند ۲۰۹ برگرداندند و اصلاً بازجوها را ندیدیم و در اوین هم درد شکنجه‌هایی که در اطلاعات سنندج کرده بودند دوباره شروع شد و اصلاً هیچ اقدامی برای معالجۀ من نکردند. بعد از یک هفته ما را به زندان رجایی شهر منتقل کردند تا این‌که در زندان رجایی شهر روزنامه‌ها را دیدیم و دانستیم که چه نامردیهایی در حق ما کرده‌اند و می‌خواهند ما را اعدام کنند تا جنایتهای خود را بپوشانند ولی هیچ کس در شهر خودمان مریوان باور نمی‌کند که ما این کار را کرده‌ایم حتی خانوادۀ خود مقتولین که پیش مردم گفته‌اند که ما هنوز باور نداریم و نخواهیم کرد که این کار را این افراد کرده‌اند.و حالا که دولت ایران حکم اعدام به ما داده است هیچ راهی برای ما باقی نمانده است جز این‌که واقعیتها را برای تمام مردم دنیا بگوییم تا بی‌گناهی خودمان را اثبات کنیم. با وجود این‌که تمام واقعیتها را گفته‌ایم وزارت اطلاعات احتمالاً دوباره من را به اطلاعات بازمی‌گرداند و دوباره شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی خودشان را شروع می‌کنند و شاید دوباره ما را مجبور به حرفهای دیگری بکنند و از تلویزیون پخش نمایند اما واقعیت این است که ما قربانی شکنجه‌های وحشیانه و بی‌رحمانۀ وزارت اطلاعات سنندج هستیم و هیچ نقشی در این اتهامهایی که به ما زده‌اند نداریم و حالا که وضعیت ما در شرایط سختی هست و حتی قید زندگی خودمان را زده‌ایم. با گفتن واقعیت برای تمامی مردم دنیا به‌خصوص مردم محترم شهر مریوان چند نکته‌ای حرف دارم:مردم، ما بی‌گناه هستیم و قربانی شکنجه‌های بی‌رحمانه و غیرانسانی وزارت اطلاعات سنندج هستیم و دستی در این کار نداریم و به‌شدت تمام اتهامهایی که به ما زدند را تکذیب می‌کنیم و از تمام مردم دنیا به‌خصوص دبیرکل سازمان ملل، حقوق‌بشر، عفو بین‌الملل، کمیته ضد شکنجه و دیگر سازمانهای ذیربط تقاضای کمک داریم. وزارت اطلاعات قصد دارد تمام جنایتهایی که فرمانده لشکر سپاه پاسداران مریوان دیوا تاب که از سال ۱۳۸۰ تا به‌حال انجام داده است را به افرادی مانند ما که زندگی خود را برای دفاع از ملیت و قومیت کرد فدا کرده‌ایم بچسباند و تنها گناه من این است که خانواده من سیاسی است، از این طریق می‌خواهند به تمام خانواده‌های سیاسی ضربه بزنند و ما را زیر تهدیدها و شکنجه‌های وحشیانه وزارت اطلاعات سنندج مجبور به این اعتراف کردند و به‌شدت این اتهامات را تکذیب می‌کنیم و از گروها و سازمانهای حقوق‌بشری تقاضامندیم که با آمرین و عاملین اطلاعات سنندج که ما را قربانی شکنجه‌های بیرحمانۀخود کرده‌اند بر مبنای عدالت برخورد قانونی کنند.

زندانی سیاسی زانیار مرادی

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

بدن شلاق خورده یک بانوی ایرانی


به کدامین گناه؟!


تصویر فتوای مراجع تقلید/ خانم های محترم، انگشت توی گوشتان نکنید، حرام است، ستون دین خراب می شود روی سرتان!

برگرفته از: وبلاگ gomnamian
نامه ای به چند تا از مراجع تقلید شیعه فرستاده بودم و در نقش  یک خانم  از آنها در باره حکم فرو کردن انگشت در سوراخ گوش برای بانوان پرسیده بودم، و نوشته بودم احساس لذت به من دست می دهد.

و البته طبق اصل جاری و ساری دین اسلام، که می گوید: (هر کاری که به شما احساس لذت بدهد، آن کار حرام است!) ، مراجع بزرگوار تقلید، این کار را حرام اعلام کرده اند.

لذا خانم های محترم، من بعد فرو کردن انگشت در سوراخ گوش ، در حکم محاربه با امام زمان است، باعث خراب شدن ستون دین بر سر شما می شود و خلاصه کار بسیار بدی است.

فکر می کنم گناه این کار، در حکم کار گذاشتن ترقه در پوشک حضرت علی اصغر (ع) باشد.

تصویر این فتواهای بامزه در انتهای این نوشته

لینک این مطلب در بالاترین --------آزادگی





 عدم رسیدگی پزشکی به وضعیت زانیار مرادی زندانی محکوم به اعدام

خبرگزاری هرانا – مسئولین زندان از درمان بیماری زانیار مرادی زندانی کرد محکوم به اعدام ممانعت به عمل می‌آورند.

بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، این زندانی محکوم به اعدام که در زندان به بیماری «فتق مغبنی» دچار شده است بار‌ها تقاضای معالجه در بیمارستان را به مسئولین ارائه داده است که تا کنون با کارشکنی ایشان درمان این زندانی بتاخیر افتاده است.

فتق مغینی به شکل بر آمدگی در کشاله ران یا کیسه بیضه ظاهر می‌شود. وی پیش‌تر نیز به دلیل شکنجه‌های شدید جسمی از ناحیه بیضه دچار مشکلات جسمی شده بود که مورد درمان و رسیدگی پزشکی قرار نگرفته است.

زانیار مرادی به همراه لقمان مرادی دو زندانی سیاسی کرد هستند که به اتهام ترور فرزند امام جمعه مریوان توسط نیروهای امنیتی بازداشت شدند، اتهامی که این دو زندانی پس از انتقال به زندان رجایی شهر در رنجنامه‌ای آن را مردود دانستند.


«ستوده باد / چنین زنی...»: سروده ای از زندان برای نسرین ستوده

                
مدرسه فمینیستی: به گفته رضا خندان، همسر نسرین ستوده، ایشان به همراه خانواده اش توانستند با نسرین ستوده ملاقات حضوری داشته باشند. در این ملاقات حضوری که امروز، شنبه 25 تیرماه 1390 در زندان اوین صورت گرفت مادر نسرین ستوده هم بعد از 8 ماه توانست حضور داشته باشد. آقای رضا خندان به مدرسه فمینیستی گفت که توانسته به همراه دو فرزندش (مهراوه و نیما) و مادر نسرین، بالاخره بعد از مدت ها، با نسرین، ملاقات حضوری داشته باشد. وی در پاسخ این که به چه دلیل مادر خانم ستوده تاکنون موفق به دیدار و ملاقات دخترش نبوده است می گوید که سالن ملاقات به دلیل شرایط نامطلوب (از جمله پله های زیاد) امكان ملاقات را از افراد پیرسال و معلول سلب كرده و از این رو مادر نسرین تاکنون نتوانسته است در ملاقات کابینی حضور داشته باشد. با این حال امروز سرانجام پس از 8 ماه مادر نسرین توانسته است با او ملاقات حضوري داشته باشد و این ديدار طبقه گفته رضاخندان، اشك شوق نسرين را در آورده است، به ویژه آن که توانسته است بعد از مدت ها دو فرزندش را نیز در آغوش بگیرد.


نسرین ستوده که از 13 شهریورماه 1389 در بازداشت به سر می برد، به 11 سال حبس تعزیری و 20 سال محرومیت از وکالت و خروج از کشور و نیز 500 هزار ریال جریمه نقدی به واسطه عدم رعایت حجاب اسلامی در ویدئو سخنرانی اش محکوم شده است .او در حالی که در زندان بسر می برد جایزه آزادی انجمن قلم آمریکا در سال ۲۰۱۱ را برای "انجام وظیفه وکالت در چهارچوب قوانین ایران و دفاع از حقوق فعالان سیاسی" دریافت کرد. پیش از این نیز نسرین ستوده در سال 1387 جایزه بین المللی حقوق بشر ایتالیا را از آن خود کرد که در آن زمان به دلیل ممنوعیت خروج نتوانست آن جایزه را خود دریافت کند.


به گزارش مدرسه فمینیستی نسرین ستوده، روز هشتم خرداد ماه امسال، با دستبند و به همراه دو سرباز و يك زن پليس از زندان اوين به كانون وكلا آورده شد تا در دادگاه رسيدگي به ابطال پروانه وكالت اش شركت كند. تصویرهای منتشر شده از نسرین ستوده درحالی که با دستبند به کانون وکلا آورده شده بود، جزو تصاویر ماندگار سال 1390 بود. چهره پُر امید و مصمم و خندان نسرین در حالی که دستبند فلزی بر دست هایش زده اند، الهام بخش بسیاری از فعالان جنبش حقوق مدنی در ایران شده است. در این میان یکی از زندانیان سیاسی برجسته شعری را با الهام از همین واقعه ی ماندگار، برای نسرین ستوده سروده است و آن را از زندان برای همسر نسرین فرستاده است. متن شعر ایشان را در زیر می خوانید:

«ستوده باد / چنین زنی...»

آسمان به رنگ خاك
و خاك به رنگ خون
زنان به بند
و مردهاي مرد
به زير تازيانه در نبرد
و خون به رگ به جوش
و موج غم درون سينه ژرف و پرخروش
خروش
به قلب شهر خفته و خموش
سكوت
صداي پاي صبح
ميان ظلمت طويل شب به گوش ماه مي‌رسد
خموش
زني زراه مي‌رسد
زمركبي كه حامل سياهي شب است
زني به رنگ نور
خموش و پرصلابت و صبور
چه روزها به بند
به اتهام دانش و شعور!
زني چو صخره‌اي رفيع و استوار و پرغرور
به شهر خفته در عبور . . .
زني ز راه مي‌رسد
ز مركبي كه حامل سياهي شب است
دو دست او
به دستبند ظلم و جور بسته ليك
هنوز خنده بر لب است !
كسي تو گوئيا كه درب خانه‌اش بروي او گشود
و او دو دست بسته را به آسمان نمود
قدم به خانه‌اش نهاد
در آرزوي داد !
خموش
بدون واژگان
به روح خسته زمان اشاره كرد
جهان دودست بسته را نظاره كرد
و در سراسر جهان
قلم زدست هر وكيل پاك پرتوان
وكيل مردمان خسته جان
به ناگهان فتاد !
و من به سجده مي‌روم
گشوده باد هميشه دربهاي افتخار
به روي اين چنين زني
گشاده باد
دست‌هاي اين چنين زني
ستوده باد
اين چنين زني ! . . .
با محبت و احترام
تقديم به سركار خانم نسرين ستوده

زندان اوين / 9 خرداد 1390

بهاره هدایت، مجید توکلی و مهدیه گلرو به “اتهام تبلیغ علیه نظام” هر کدام به شش ماه حبس محکوم شدند.
به گزارش دانشجونیوز، در پی برگزاری دادگاه بهاره هدایت، مجید توکلی روز شنبه دهم اردیبشهت ماه، پس از گذشت تنها دو روز این دو دانشجوی زندانی به همراه مهدیه گلرو دیگر دانشجوی زندانی که پیش از این سه شنبه ششم اردیبهشت ماه به دادگاه فراخوانده شده بود،هر کدام به شش ماه زندان محکوم شدند.


لازم به ذکر است بهاره هدایت و مجید توکلی این دو فعال سرشناس دانشجویی به علت انتشار نامه به مناسبت روز دانشجو در دادگاه اخیر که در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه برگزار شده بود با اتهامات “تبلیغ علیه نظام “و “تبانی جهت اقدام علیه امنیت ملی” محاکمه شدند که به علت نقص ادله از اتهام “تبانی جهت اقدام علیه امنیت ملی” تبرئه شدند.
وکلای این دو دانشجو به علت صدور زودهنگام احکام دادگاه در مدت بسیار کوتاه دو روزه، از ارایۀ لایحۀ دفاعی برای پرونده موکلانشان بازماندند.
با صدور این احکام در جهت فشار بیشتر بر دانشجویان زندانی، بهاره هدایت مجموعاً به ده سال زندان، مجید توکلی مجموعاً به هشت سال زندان و مهدیه گلرو مجموعاً به دو سال و نیم زندان محکوم گردیدند که از جمله سنگین ترین احکام برای دانشجویان زندانی می‏باشد.
Free Bahareh Hedayat


بهاره هدایت را آزاد کنید

بهاره هدایت عضو شورای مرکزی و مسئول روابط عمومی دفتر تحکیم وحدت به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام از طریق مصاحبه با رسانه‌های بیگانه، توهین به رهبر، توهین به رییس جمهور، اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی، ورود غیرقانونی و تخریب درب دانشگاه امیرکبیر هنگام ورود مهدی کروبی به این دانشگاه به 9 سال و نیم حبس تعزیری محکوم شده است. بهاره هدایت، متولد 1360، از سال 79 و هنگام تحصیل در دانشکده علوم اقتصاد و دارایی دانشگاه تهران به سرعت به یکی از اعضای فعال انجمن دانشجویی در آن دانشگاه تبدیل شد و از همان زمان فعالیت خود را در دفتر تحکیم وحدت آغاز کرد. علاوه بر این، بهاره در زمینه حقوق زنان نیز فعال بوده است. ایجاد کمیسیون زنان در سال 1384 برای ترویج حضور فعالین دانشجویی دختر در دانشگاه ها و همچنین انتشار مطالبات جنبش زنان به عنوان یکی از خواسته های اساسی جنبش دانشجویی از دستاوردهای قابل توجه وی به شمار می رود. وی همچنین یکی از اعضای فعال کمپین جمع آوری یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان بوده است. بهاره هدایت در سال 1384 با بالاترین تعداد آرا به عنوان تنها عضو زن در شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت انتخاب شد. او همچنین به عضویت کمیته حقوق بشر این تشکل درآمد و سمت مسئولیت روابط عمومی دفتر تحکیم وحدت را نیز بر عهده گرفت. بهاره در روز جهانی زن در سال های 1384 و 1385 در سازمان دهی اعتراضات به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان مشارکت داشت که با برخورد خشونت آمیز پلیس با تجمع اعتراضی سال 1385، اولین بازداشت وی رقم خورد و نهایتا به اتهام برگزاری "تجمع غیرقانونی" حکم 2 سال زندان که به مدت 5 سال تعلیق شده است برای وی صادر شد. یک سال بعد، (18 تیر ماه 1386) پس از سازمان دهی اعتصاب در مقابل دانشگاه امیرکبیر در اعتراض به بازداشت خودسرانه و شکنجه دانشجویان، همراه با 6 تن دیگر از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت مجددا بازداشت شد و پس از یک ماه انفرادی با وثیقه سنگین آزاد شد. در 22 تیرماه 1387 باز هم بازداشت شد و پس از یک ماه فشار شدید در بازداشت انفرادی مجددا از زندان آزاد شد. بهاره هدایت یک بار دیگر در آستانه نوروز 1388 به دلیل شرکت در تجمع مسالمت آمیز خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل زندان اوین بازداشت شد. در انتخابات ریاست جمهوری سال 1388، بهاره هدایت به همراه دفتر تحکیم وحدت از منتقدان فعال سیاست های محمود احمدی نژاد بود. پس از آن انتخابات مخدوش و با رخ دادن جنایت هایی نظیر حمله به دانشگاه تهران و حمله شبانه به کوی دانشگاه تهران بهاره هدایت مجددا به هدف دستگیری نیروهای امنیتی تبدیل شد به طوری که ماموران دو بار در خرداد ماه و شهریورماه آن سال برای دستگیری وی به خانه اش هجوم بردند اما موفق به بازداشت بهاره نشدند. بهاره هدایت پس از ارسال پیامی خطاب به دانشجویان اروپا در روز دانشجوی سال 1388، در دی ماه همان سال بازداشت شد و در شعبه 28 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به 9 سال و نیم حبس تعزیری محکوم شد. اتهامات وی در این دادگاه فعالیت تبلیغی علیه نظام از طریق مصاحبه با رسانه‌های بیگانه، توهین به رهبر، توهین به رییس جمهور، اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی، ورود غیرقانونی و تخریب درب دانشگاه امیرکبیر هنگام ورود مهدی کروبی به این دانشگاه عنوان شده است. وی در کل به ۷ سال و نیم زندان بابت این اتهامات محکوم شده است: شش ماه به خاطر توهین به رئیس‌جمهوری، دو سال به خاطر توهین به رهبری و پنج سال به دلیل تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت از طریق تبانی و تجمع. هم‌چنین حکم دو سال حبس تعلیقی بهاره هدایت به اتهام اقدام علیه امنیت از طریق برگزاری تجمع ۲۲ خرداد سال ۸۵ نیز به اجرا درآمده و به این حکم اضافه شده است. این حکم در دادگاه تجدیدنظر شعبه 54 دادگه انقلاب در تیر ماه 1389 نیز به تایید رسیده است.
alt 

یک دانشجوی 24 ساله در زندان شهرکرد به زودی اعدام میشود



آژانس ايران خبر  : رضا شاهین دانشجوی جوان 24 ساله به اتهام قاچاق  یک سال و نیم پیش  بازداشت و حکم اعدام او در داگاه انقلاب صادر گردید .به گفته یکی از نزدیکان وی رضابه هیچ وجه اهل قاچاق و یا خلاف دیگری نبود و سابقه او نشان دهنده این موضوع است,  تقریبا تمامی اهالی محل آشنایان و فامیل او معتقد هستند رضا فدای یک زد و بند سیاسی شده است,  عده ای معتقدند او در یک مقطع کوتاه با حفاظت و اطلاعات درگير شده و اين عواقب كار است .

بنظرتون اين چيه پايين پاي خامنه اي؟!




کسی چه می داند شاید این پدال زير پا!  وظيفه اعلام زمان تكبير را بر عهده داشته باشد!






مستند جنایت زندان کهریزک
شاهدان عینی و بازداشتی‌های آزاد شده از کهریزک، وضعیت این بازداشتگاه غیر قانونی را این‌گونه توصیف می‌کنند:
 در یک سولهٔ ۲۰۰ متری بدون وجود دستگاههای تهویهٔ هوا، چندین معتاد کراکی که امیدی به زنده ماندن آنها نیست و بدن‌هایشان کرم گرفته، دراز به دراز بر روی زمین افتاده‌اند؛ و در کنار آنها، بازداشت شدگان نگهداری می‌شوند. بازداشت‌شده‌ها حدود ۱۰۰ نفرند که به این محیط غیر بهداشتی با هوای نامطبوع منتقل شده‌اند. آنها صف می‌کشند تا بتوانند از زیر در، ولو برای دقیقه‌ای از هوای بیرون تنفس کنند. یکی از بازداشتی‌ها در اثر برخورد باتوم به سرش، کم کم بینایی خود را از دست داد؛ ولی با وجود اطلاع شکنجه‌گران کهریزک از وضعیت وی، او را از این محل غیر بهداشتی خارج نکردند. دو روز قبل از آزادی، بازداشت‌شده‌ها به اوین منتقل می‌شوند و فردی که بینایی خود را از دست داده بود، در اتوبوسی که به سمت اوین در حرکت بود، بر روی پای یکی دیگر از بازداشت شدگان جان می‌سپارد. از دیگر شکنجه‌ها در کهریزک آن است که بدن‌ها را خیس می‌کنند و بعد با شلنگ و سیم، بازداشت‌شده‌ها را کتک می‌زنند تا درد تا عمق جان آنها نفوذ کند.
به نقل از یکی دیگر از آزاد شدگان جمعیت زیادی را که مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته‌اند در محیط بسته‌ای بدون تهویه و در تاریکی مطلق قرار می‌دهند. این شخص عنوان کرده‌است که در مدت بازداشت وی چهار زندانی فوت شده‌اند.
جبهه مشارکت ایران اسلامی در بیانیه‌ای در تشریح بخشی از آنچه که در بازداشتگاه‌های جمهوری اسلامی علیه بازداشت‌شدگان انجام می‌شود، آورده‌است که در برخی موارد بازداشت‌شدگان «با کتک و شلاق در صف‌های منظم حتی مجبور به فحاشی به خود و ناموس خود نیز می‌شدند و یا روی بدن آنها بنزین ریخته و ساعت‌ها در هوای گرم تابستانی در زیر آفتاب نگه می‌داشتند یا مجبور به لیس زدن کاسه توالت کلانتری شده‌اند.»
مهدی کروبی نیز پس از نوشتن نامه ای در ارتباط با شکنجه بازداشت شدگان پس از انتخابات به هاشمی رفسنجانی، با ارائه مستنداتی نظیر فیلم ، CD، نظرات پزشکان و اسناد گواهی پزشکی قانونی از بازداشت شدگان آسیب دیده پس از انتخابات مانند ترانه موسوی به صادق لاریجانی رئیس قوه قضاییه، خواستار تشکیل کمیته ای ویژه جهت رسیدگی به تخلفات صورت گرفته پس از انتخابات در زندانهای ایران به ویژه بازداشتگاه کهریزک شد.او هم چنین از ملاقات یکی از بازداشت شدگان آسیب دیده پس از انتخابات با علی مطهری خبر داد.
جانباختگان در بازداشتگاه کهریزک
محسن روح‌الامینی
محمد کامرانی
امیر جوادی‌فر
رامین قهرمانی
احمد نجاتی کارگر

Category:


نامه ی یک زن زندانی به همسرش



این نامه را بهاره هدایت، سخنگوی دفتر تحکیم وحدت، روی دستمال کاغذی، در زندان خطاب به همسرش امین نوشته است.
 دلم می خواد بدانم کجایی، چطور روزهایت می گذرند، ساعت چند از خواب بیدار میشی؟کی میرسی شرکت، چی می پوشی؟کی ها حموم میری؟ حوصله داری؟ هوا برات گرمه یا سرد؟ اگه هوا آلودست یا غبارآلود تو احساسش می کنی؟ دلم می خواد بدونم با چی میری شرکت؟ دلم می خواد بدونم نور راه پله های خونمون چطوره؟ یادم رفته گفته بودی سنگ های ساختمونمون چه رنگیه؟ دلم می خواد بدونم کجا می خوابی؟ لباسهات رو چطوری میشویی؟ با کیا این مدت آشنا شدی که من نمی شناسم؟ با کیا دعوا کردی که من خبر ندارم، چی می خونی؟ چی گوش میدی؟ هنوزم تا سپیده صبح سر اینترنتی؟ دلم می خواد حال و روزگارت رو بدونم، می خوام بدونم از کجا خرید می کنی؟ تره بارتون کجاست؟ میوه می خوری اصلا؟ تابستون شده، طالبی و زردآلو و توت فرنگی و گوجه سبز و هندوانه خوردی؟خوشمزه بودند؟دوست داشتی؟ دلم می خواد بدونم هنوزم اگه چای بعد از ظهرت دیر بشه سردرد می گیری؟ هنوز موبایلت شارژ تموم می کنه؟ هنوز فراموشش می کنی؟ هنوز صبح ها سرت رو زیر شیر دستشویی می شوری؟ هنوزم گاهی ماست با نون خشک می خوری؟ هنوزم برای خودت یه کیف و پیراهن نو نخریده ای؟ دلم می خواد بدونم وقتی به من فکر  می کنی به چی فکر میکنی…دلت می خواد چی بدونی.. اصلا کی ها به یاد منی؟ وقتی برام خرید می کنی به چی فکر می کنی؟ از گذشتمون چی یادت مونده؟ حواست به سالگردهامون هست؟ می دونی اول و دوم تیر 82 اولین باری بود که من اومدم مجیدیه؟و پنجم و ششم تیر81 اولین باری بود که اصفهان رو به من نشون دادی؟
بهاره هدایت در کنار همسرش امین
یادت هست روزهایی رو که خیابون ها رو گز می کردیم که با هم باشیم؟ یادت مونده غروب های پارک ساعی رو؟ یادت مونده زاو رو؟ یادت مونده اون قدیم ها که من رو می بردی دربند؟ یادت مونده بار آخر با احمد رفته بودیم.. بهار87؟
یادت مونده دستپختم رو؟خودم که دیگه یادم نیست.. یادت هست رفتیم ریز به ریز اسباب اثاثیه مون رو خودمون خریدیم؟یادت هست سال تحویل 87 رو..یادت هست رفتیم شمال..رفتیم دریا؟احمد هم بود..یادت میاد 16 خرداد 81 رو که باهام اتمام حجت کردی و عتاب کردی که برم دنبال زندگیم؟یادته بار اولی که خرداد85 از اوین آزاد شدم؟یادت هست 18 اسفند 85 را رفتم شورای مرکزی؟..یادت هست 17 مرداد 86 روزی که غروبش آزاد شده بودم توی پاگرد راه پله خونه پدرم گفتی:یه کم دیگه صبر کن..گفتی که توی این یه ماه تازه فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم؟..17 اسفندمان رو یادت هست؟..هست می دانم..هفت سال و نیم پیش بود..‏
امین دلم برای همه چیز تنگ شده..برای همه چیز..بند بند وجودم از این دلتنگی درد می کند..خسته ام از این همه آرزوهای کوچک که خفه ام می کند..حسرت..حسرت..می دانی چیست؟می دانم که می دانی..اما نمی دانی چه حالیست که توی این قفس لعنتی مانده باشی و در عرض یکسال سه نفر را از پیش چشمت تا زیر خاک بدرقه کرده باشی!! که دو نفرشان و بخصوص این آخریشان فرشته صفت هایی بودند مثال زدنی..نمی دانی چه حالیست..کاش ندانی هم.
دلم آغوش آرام تو را می خواهد…تا ابد‏
بهار تو
18خرداد 90
اوین

گزارش تکان دهنده "گاردین" از طرح گستردۀ تجاوز به زندانیان سیاسی جوان در ایران

روزنامۀ انگلیسی گاردین در گزارشی تکان دهنده از طرح گستردۀ تجاوز به زندانیان سیاسی جوان در زندان های جمهوری اسلامی ایران خبر داده است. بر پایۀ این گزارش مقامات زندان جمهوری اسلامی به طور دائم کاندوم یا "پرزرواتیو" در اختیار زندانیان شرور می گذارند و آنان را به تجاوز به زندانیان سیاسی جوان ترغیب می کنند.در نامه هایی که برخی از این زندانیان توانسته اند به خانواده هایشان در بیرون از زندان منتقل کنند پرده از فجایعی که در زندان ها بر آنان می رود برداشته اند. مقامات زندان غالباً زندانیان جوان و خوش سیما را با زندانیان جرایم عمومی، یعنی قاتلان و اعضای باندهای مسلح، هم بند می سازند و به این ترتیب، آنان را در معرض تجاوز دائمی از سوی زندانیان شرور قرار می دهند.
 بر پایۀ برخی گزارش های خود زندانیان، گاه اتفاق می افتد که به یک زندانی چند بار در یک شب تجاوز می شود و یا او را شبانه به زور به سلول های دیگر می برند تا از سوی دیگر زندانیان شرور مورد تجاوز قرار بگیرد.
 در این بین، عده ای از همین زندانیان شرور در داخل زندان به قواد و صاحبان برخی زندانیان سیاسی جوان تبدیل شده اند و برای کسب درآمد آنان را به زندانیان دیگر کرایه می دهند تا هدف تجاوز قرار بگیرند.
29 زندانی سیاسی در نامه ای اعتراضی به رییس سازمان زندان های کشور صریحاً اعلام کرده اند که وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و حکومت اسلامی مسئول و مسبب تجاوز به زندانیان سیاسی هستند


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin